تبلیغات
مجله تفریحی امیر حکایت - مطالب دی 1391
مجله تفریحی امیر حکایت
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب

ماست مالی

هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و زن مصری اش فوزیه در سال 1317 خورشیدی چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب به تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند.


در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بوده دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور با پولی که از کدخدای ده می گیرند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماست مالی کردند.
قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح ( ماست مالی) ازشصت سال نمی گذرد، و ماجرای این ماست مالی مدت ها موضوع اصلی شوخی های محافل و مجالس بود . حکیم ارد بزرگ می گوید : (فرمانروایان تنها پاسخگوی زمان حال خویش نیستند آنها به گذشتگان و آیندگان نیز پاسخگویند) .
به یقین الان همه خوانندگان این حکایت در ذهنشان این سئول نقش می بندد که محمدرضا پهلوی و پدرش رضا شاه که در آن زمان زنده بود در بهبه جنگ جهانی دوم و آن همه خطر که ایران را تهدید می کرد چون سه سال بعد از تاریخ این ازدواج ، نیروهای متفقین به ایران حمله نمودند چطور ذهنشان درگیر این حاشیه های خنده آور بوده است کاش در پی تجهیز قشون و سرباز بودند به جای رنگ و لعاب ...




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 30 دی 1391
پیرمرد صندلی سیاه رنگ اتاق را كنار پنچره گذاشته بود و از شیشه ی گرد و غبار گرفته ی آسایشگاه بیرون را تماشا میكرد. روی صورتش لبخند یخ بسته ای نقش بسته بود و سرش را به گوشه ی دیوار تكیه داده بود.

روبه روی آسایشگاه پارك بزرگی بود. مردم عصرها زیر سایه ی درختان یا روی نیمكت های آن می نشستند.

نیم ساعت پیش هم كه از كنار در اتاق رد می شدم پیرمرد را باز در همین حالت دیده بودم كه بیرون را نگاه میكرد، تنها به یك نقطه! نگاهش به سمت دختر و پسری بود كه سر دختر روی شانه های پسر قرار داشت. لب های پسر باز و بسته می شد و با حالتی مظلومانه سنگ فرش های پارك را می نگاه می كرد.

پارك شلوغ بود. جلوی در وردوی آن دو مرد باهم یقه به یقه شده بودند و مردم دور آنها حلقه زده بودند. چند نفر سعی داشتند آنها را از هم جدا كنند.

پیرمرد توجه ی به شلوغی پارك نداشت تنها همان نیمكت روبه روی پنچره را تماشا میكرد و دختر و پسر نشسته روی آن را، بدونه آنكه یك پلك هم بزند آن دو نفر را می پایید. انگار می ترسید چیزی را از دست بدهد!

شنیده بودم تاجر موفقی بود و تنها یك دختر داشت كه سه سال پیش وقتی تصمیم گرفت برای زندگی به آلمان برود پیرمرد را به آسایشگاه سپرد. از شش ماه پش كه سكته ی مغزی كرده بود سمت چپ بدنش نیمه فلج بود و به سختی توان راه رفتن داشت. هفته ی گذشته برای تولد نود سالگیش جشن مختصری در آسایشگاه گرفته بودند.

كنجكاو بودم بدانم در ذهن پیرمرد چه می گذرد، وقتی با این سماجت ادا و اصول پسر و دختر را دنبال می كند!

در همین افكار بودم كه پرستاری وارد اتاق شد. وقت داروهای پیرمرد بود. پرستار به سمت پیرمرد رفت و با او صحبت كرد، ولی جوابی نشنید!! وقتی دستان پیرمرد را در دست گرفت متوجه شد...

فردای آن روز پزشكی قانونی زمان ایست قلبی را ساعت هفت و نیم گزارش كرد.




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 30 دی 1391

مادر و تولد پسر  


ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 29 دی 1391

اُمیت و روژوه

"خسرو" (اشک بیست و چهارم) فرمانروای ایران پس از آنکه توسط مجلس مهستان به پادشاهی دودمان اشکانیان ایران انتخاب شد .

شنید عده ایی از رایزنان دربار به شاهزادگان " اُمیت " و " روژوه " ، فرزندان "پاکور" پادشاه پیشین ایرانزمین نهیب می زنند که پادشاهی از آن شماست و نه عمویتان خسرو!
هر دو برادر با این سخنان سرافکنده و سرشکسته می شدند ، بیشتر روزها در انزوا و تنها بودند .
پادشاه ایران ماجرای این دو را شنید از این روی امیت و روژوه را فراخواند و به آنها گفت : ریش سفیدان و خردمندان ایران مرا به فرمانروایی برگزیده اند اما باز هم برای من ارزش برادرم پاکور که اکنون در بین ما نیست و شما فرزندان او، بسیار مهمتر از این عنوان است . حال اگر هر دو شما به این نتیجه رسیده اید که بهتر است من در این موقعیت نباشم نامه ایی برای مجلس مهستان می نویسم و از آنها خواهم خواست این عنوان را به کس دیگری بدهند ، شاید انتخاب آنها شما باشید .
فرمانروا ، پسران پادشاه پیشین را تنها گذاشت تا فکر کنند . وقتی برگشت دید در مقابل تخت پادشاهی دو تاج شاهزادگی پسران پاکور است و این بدان معنا بود که آنها به شرایط جدید تن داده و نظر مجلس مهستان را پذیرفته اند و دیگر سهمی از قدرت برای خود قائل نیستند .
پاکور دستور داد تاج ها را به آنها برگردانند و از آنها خواست در کشورداری تنهایش نگذارند . و به آنها گفت قوی باشند و به سخن بدخواهان توجه نکنند و خود باشند یک اشکانی نجیب زاده ، فیلسوف کشورمان حکیم ارد بزرگ می گوید : آدم خودساخته ، بازیچه بادهایی که به هر سو روانند نمی گردد . و اینچنین بود که در طی 19 سال پادشاهی خسرو پادشاه اشکانی ، این دو برادر یاور او و افسرانی شجاع برای کشورمان ایران بودند .

دو نام "امیت" و "روژوه" که ریشه از زبان پهلوی باستان دارند امروز "امید" و "روزبه" خوانده می شوند




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 28 دی 1391

تعریف جدیدی از عقل! 


حکیمی در گذرگاه خود مردی را دید که در کنار جوی آب روی زمین دراز کشیده و سر را در جوی خوابانده و مشغول نوشیدن آب است.

حکیم گفت: «ای برادر، با این ترتیب آب خوردن عقل کم می شود.»

آن مرد پرسید: «عقل چیست؟»

حکیم که چنین دید گفت: «عقل یعنی ادامه بده تا سیراب شوی.»





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 27 دی 1391
بزرگ ترین مردم کیست؟

از شیخ عبدالرحمن اسکافی پرسیدند: بزرگ ترین مردم کیست؟

گفت: بزرگ ترین اشخاص داناترین آن هاست، زیرا همه مردم حتی پادشاهان را به علم و دانش او احتیاج است، ولی او به جز خدا به هیچ کس محتاج نیست.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 27 دی 1391

انسان خسیس با خوک چه تشابهی دارد؟!


مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:

نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

کشیش گفت:

بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در مورد من چی؟…

من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانی جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود:

شاید علتش این باشد که "هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 24 دی 1391
مادر و تولد پسر
ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...







نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 23 دی 1391

  دعا کن گندمت آرد شود! 


زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.

زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».

آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 21 دی 1391
ماجرای واقعی یک تصمیم

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 21 دی 1391

پسرک و پدر بزرگ

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .بالاخره پرسید :- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .صفت اول :می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .اسم این دست خداست .او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .صفت دوم :گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .صفت سوم :مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.صفت چهارم :چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .صفت پنجم :همیشه اثری از خود به جا می گذارد .بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 21 دی 1391
ارث

شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش او وصیت کرد: من 17 شتر و 3 فرزند دارم ،’


شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم نصف انها را و فرزند دومم یک سوم انها را و فرزند کوچکم یک نهم مجموع شتران را به ارث ببرند ’،

وقتی که بستگانش بعد از مرگ او این وصیت نامه را مطالعه کردند متحیر شدند و به یکدیگر گفتند ما چطور می توانیم این 17 شتر را به این ترتیب تقسیم کنیم ؟

و بعد از فکر کردن زیاد به این نتیجه رسیدند که تنها یک مرد در عربستان می تواند به انها کمک کند ،’

بنابراین انها به نزد امام علی رفتند تا مشکل خود را مطرح کنند ’،

حضرت فرمود: رضایت میدهید که من شترم را با شتران شما اضافه کنم آنگاه تقسیم بنمایم. گفتند: چگونه رضایت نمی دهیم. پس شتر خویش را به شتران اضافه نمود و به فرزند بزرگ که سهمش نصف شتران بود، نه شتر داد. به فرزند دوم که سهمش ثلث شتران بود، شش شتر داد و به فرزند سوم که سهم او یک نهم بود، دو شتر داد و در اخر یک شتر باقی ماند که همان شتر حضرت بود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 21 دی 1391
خلایق هرچه لایق!
در ادبیات و فرهنگ خود ضرب المثلهای سنجیده و با معنی زیاد داریم (گرچه بسیار هم ضرب المثلهایی هستند که نه تنها مفید نبوده چه بسا بازدارنده و مانع هستند که فعلا کاری به آنها نداریم) به نظر من یکی از بهترینهای آنها همین ضرب المثل است:" خلایق هر چه لایق" در مورد ریشه و فلسفه آن مطالعه نکرده ام، البته به نظرم خیلی هم مهم نیست که چه داستان یا حکایتی پشت آن است، مهم این است که این ضرب المثل فراتر از زمان و مکان است. در مورد همه کس صدق میکند به فرهنگ و قوم خاصی هم تعلق ندارد.هر چقدر زمان به جلوتر میرود صحت و صلابت آن بیشتر نمود پیدا میکند. هر کس به هر جایگاه و مقامی که دست پیدا کرده است لایقش است در واقع خود خواسته است که به آنجا برسد.

این به فرد و جامعه خاصی هم تعلق ندارد. یاد جمله ای از هنری فورد افتادم که تقریبا نزدیک به مضمون همین ضرب المثل است: "اگر فکر کنی که میتوانی یا فکر کنی که نمیتوانی در هر صورت حق با توست". این مفهوم یکی از مهمترین دستاوردهای بشری است که عمری فراتر از چند دهه ندارد، اینکه انسان به هر جایی که میرسد خود خواسته است و ارزش و لیاقتش هم همان است. هر چقدر درزمان گذشته به عقب تر برویم از این مضمون بیشتر فاصله میگیریم در گذشته انسان به عنوان یک عنصر منفعل و تاثیرپذیر و دستخوش حوادث و اتفاقات در نظر گرفته میشد که کمتر میتوانست در سرنوشت خود دخالت داشته باشد ولی اکنون اینگونه نیست اکثر دانشمندان و انسانهای موفق و صاحب نظر به این معنی معترفند که خواست انسان بیشترین و مهمترین عامل در جهت رسیدن به آن جایگاهی است که فرد خواستار آن است، در مورد جامعه نیز همین گونه است، سطح دانش و معرفت هر جامعه محصول خواسته تک تک افراد آن جامعه است.

اندکی در این مفهوم تامل کنیم، خود را به چالش بکشیم و نقد کنیم. آیا هنوز عادت داریم که دیگران و شرایط را در رسیدن به جایی که هستیم مقصر بدانیم و در دل به مظلومیت خود اشک بریزیم و دیگران را متهم به این کنیم که سد راه ما شده اند و مانع از آن شده اند که به جایی که میخواستیم برسیم. در خلوت خود دادگاهی تشکیل دهیم خرد را قاضی بدانیم و به دور از تعصب و یک جانبه نگری تمام افکار و باورهای خود را به چالش بکشیم، گذشته خود را نقد کنیم و افکارو باورهای غلط را در جای جای آن ریشه یابی و ردیابی کنیم و با چراغ عقل به آنها نور بتابانیم و به قضاوت بنشینیم. اگر هنوز هم عادت داریم ناکامی خود را به دیگران نسبت دهیم لازم است تلاش بیشتری بکنیم و خود را بیشتر و بهتر بشناسیم. این دیگران نیستند که ما را به سمت و سوی مشخصی سوق میدهند این ماییم که به دیگران میگوییم ما در اختیار شما هستیم هر جا میخواهید ما را ببرید برای اینکه میخواهیم بعدا مظلوم نمایی کنیم و به ظاهر دلیل برای تبرئه خود داشته باشیم و اشک بر معصومیت و مظلومیت خود بریزیم، هیچ توجیهی مسموع نیست ما لایق آن چیزی هستیم که به آن رسیده ایم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 21 دی 1391

دو همسایه

وزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی

بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود

که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ

کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش

می داد .یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به

ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز

کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود

پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را

شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا

آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه

های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری

قسمت می کند که از آن بیشتر دارد . "





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 18 دی 1391

هیچ کس زنده نیست... همه مُردند

دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت: استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!

در اواخر دوران تحصیل، باهم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرد است:


هیـچ کس زنده نیست... همه مُردند




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 18 دی 1391


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
http://www.upload.tehran98.com/img1/mxsvkcimibftdwen2cm4.gif