تبلیغات
مجله تفریحی امیر حکایت - مطالب اردیبهشت 1392
مجله تفریحی امیر حکایت
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب

راه رفتن سگ روی آب


شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.

او و دوستش شكار را شروع كردند و چند مرغابی شكار كردند. بعد به سگش دستور داد كه مرغابی های شكار شده را جمع كند. در تمام مدت چند ساعت شكار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می كرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب كند، اما دوستش چیزی نگفت.
در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟
دوستش پاسخ داد: آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا كند.
بعضی از افراد همیشه به ابعاد و نكات منفی توجه دارند. روی وجوه منفی تیم های كاری متمركز نشوید. با توجه به جنبه های مثبت و نقاط قوت، در كاركنان و تیم های كاری ایجاد انگیزه كنید.





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کوتاه، راه رفتن سگ روی آب،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 اردیبهشت 1392


انسان ِپیروز آن نیست كه هرگز زمین نخورد،

بلكه اوست كه پس از زمین خوردن برخیزد!

                                                             "مهاتما گاندی"





نوع مطلب : جملات زیبا، 
برچسب ها : برخیز!، جملات زیبا، گاندی،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 29 اردیبهشت 1392
مردی را كه آماده آموختن است تعلیم ندادن، انسانی را به هدر دادن است، مردی را كه آماده آموختن نیست تعلیم دادن، سخن به هدر دادن است، خردمند نه انسان را به هدر می دهد و نه سخن را.
((كنفوسیوس))




نوع مطلب : جملات زیبا، 
برچسب ها : كنفوسیوس، جمله زیبا،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 28 اردیبهشت 1392

هدیه فارغ التخصیلی

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود كه ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت: با تمام مال و دارایی كه داری، یك انجیل به من می دهی؟ كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد.

سال ها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یك روز به این فكر افتاد كه پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینكه اقدامی بكند، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی كه به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد. اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد. در كنار آن، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : هدیه فارغ التخصیلی، داستان جالب، داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 27 اردیبهشت 1392

به جهت این که احمق هستم!

شخص جوانی گندم بر در آسیاب برد که آرد نماید. اتفاقا آسیابان مشغول کاری بود. آن شخص از فرصت استفاده کرد و از سایر جوال ها گندم بیرون می آورد و در جوال خود می ریخت.

آسیابان متوجه شد و گفت: ای احمق! چرا چنین می کنی؟

گفت: به جهت این که احمق هستم.

گفت: اگر راست می گویی چرا از جوال خود گندم بیرون نمی آوری و به جوال دیگران نمی ریزی؟

گفت: اکنون که چنین می کنم یک احمق هستم و اگر چنان کنم دو احمق خواهم بود.




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : به جهت این که احمق هستم!، داستان آموزنده، داستان خنده دار،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392

معلم مهربان...

یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود . به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام . اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه .

هنگامى که نزدیک تروى رسیدم ، او با سر خمیده ، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است . او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم . طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم : " تروى ! این کامل نیست . 

او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم ، نگاهم کرد و گفت : " دیشب نتونستم تمومش کنم ، واسه این که مامانم داره مى میره . "

هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند . چقدر خوب بود که او کنار من نشسته بود . سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم . هیچ یک از بچه ها تردید نداشت که " تروى " بشدت آزرده شده است ، آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند . صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشک و ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند .

سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود که مى شکست . من بدن کوچک تروى را به خود فشردم و یکى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال کاغذى را بیاورد . احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گرانبهاى او خیس شده است . درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت .

سؤالى روبرویم قرار داشت : " براى بچه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم ؟ "

تنها فکرى که به ذهنم رسید ، این بود : " دوستش داشته باش ... به او نشان بده که برایت مهم است ... با او گریه کن . " انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم . اشک هایم را قورت دادم و به بچه هاى کلاس گفتم : " بیایید براى تروى و مادرش دعا کنیم . " دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود .

پس از چند دقیقه ، تروى نگاهم کرد و گفت : " انگار حالم خوبه . " او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود . آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد .

هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم ، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت . انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود . او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت . انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد . در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره ی مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود .

شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم از اینکه به من این حس زیبا را داد ، تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم ...




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، معلم مهربان...،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

پاداش مرد بد یمن!

پادشاهی به شکار رفت و در مسیر مرد بدقیافه ای را دید که بدیمن بود، او را زد و به زندان انداخت. از قضا در آن روز، پادشاه شکار خوبی داشت و شادمان برگشت و به او اجازه آزادی داد.

مرد اجازه خواست تا چیزی به سلطان بگوید و گفت: ای پادشاه، مرا پس از دیدن میزنی و به زندان می فرستی، ولی من تو را می بینم و شکارت خوب می شود و با سلامتی و شادی برمی گردی، حالا بگو کدام یک از ما بدیمن تر بودیم برای هم؟ پادشاه از این حرف شرمنده شد و به او هدیه داد.

«کشکول شیخ بهایی»




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : پاداش مرد بد یمن!، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 24 اردیبهشت 1392

مرد فقیری كه صاحب اسب شد!

مردی در کوچه ای یک نعل اسب پیدا کرد. نزد زنش رفت و گفت: مژده بده که صاحب یک اسب شدیم. زنش گفت: پس اسب کجاست؟ مرد نعل را نشان داد و گفت: این یک نعل، می ماند سه نعل دیگر و یک اسب که آن هم خدا کریم است.

ذیل النوادر




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : مرد فقیری كه صاحب اسب شد!، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392




نوع مطلب :
برچسب ها : کانگورو سفید کمیاب!، کانگورو، تصاویر جالب، تصاویر حیوانات،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392

قدرتمند واقعی


آورده اند که در پیش رسول خدا(ص) مردی را می ستودند که او مردی عظیم با قوت است.

حضرت فرمودند: چگونه؟

گفتند: با هرکسی که کشتی می گیرد او را بیفکند و با همه کس برآید.

حضرت فرمودند: قوی آن باشد که بر خشم خویش برآید نه آن که کسی را بیفکند.

«نصیحة الملوک- محمد غزالی»




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : قدرتمند واقعی، داستان کوتاه، داستان کوتاه آموزنده،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392

زندگینامه آلبرت انیشتین

آلبرت انیشتین 
دانشمند آلمانی (1879- 1955)


«آلبرت انیشتین» در چهاردهم مارس 1879 در شهر «اولم» واقع در ناحیه «ورتمبرگ» آلمان متولد شد. وقتی كه آلبرت یك ساله بود، خانواده وی از اولم عازم مونیخ گردیدند. پدر آلبرت، هرمان انیشتین، كارخانه كوچكی برای تولید محصولات الكتروشیمیایی داشت و با كمك برادرش كه مدیر فنی كارخانه بود، از آن بهره برداری می كرد. وی از لحاظ عقاید سیاسی با حكومت پروسی ها مخالفت داشت، اما امپراتوری جدید آلمان را ستایش می كرد و صدر اعظم آن « بیسمارك » و ژنرال « مولتكه » و امپراتور پیر یعنی « ویلهم اول» را مورد تجلیل قرار می داد. مادر انیشتین كه پائولین كوخ نام داشت، بیش از پدر زندگی را جدی می گرفت و از احساسات هنرمندانه ای برخوردار بود.
آلبرت كوچولو به هیچ عنوان كودك اعجوبه ای نبود و حتی مدت زیادی طول كشید تا سخن گفتن را بیاموزد؛ بطوریكه پدر و مادرش وحشت زده شدند كه مبادا فرزندشان ناقص و غیرعادی باشد. اما بالاخره شروع به حرف زدن كرد، ولی غالباً ساكت و خاموش بود و هرگز بازیهای عادی كودكان را دوست نداشت. تحصیلات ابتدائی خود را طبق تعالیم كاتولیك گذراند و از آن لذت فراوان برد و حتی در دروسی  كه به شرعیات و قوانین مذهبی كاتولیك بستگی داشت، چنان قوی شد كه توانست در هر مورد كه همشاگردانش قادر نبودند به سوالهای معلم جواب دهند، به آنها كمك كند. انیشتین جوان در ده سالگی مدرسه ابتدائی را ترك كرد و در شهر مونیخ به مدرسه متوسطه « لوئیت پول» وارد شد. 
 

بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب


نوع مطلب : زندگی نامه ها، 
برچسب ها : زندگی نامه، زندگی نامه انیشتین، زندگی نامه بزرگان،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392



جایی که همه مثل هم فکر می کنند هیچ کس به اندازه ای که باید فکر نمی کند!





نوع مطلب : جملات زیبا، 
برچسب ها : جملات زیبا، فکر،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 17 اردیبهشت 1392
روزگاری، لقمان حکیم در خدمت خواجه ای بود. خواجه، غلام های بسیار داشت. لقمان بسیار دانا همواره مورد توجّه خواجه بود. غلامان دیگر بر او حسد می ورزیدند و همواره پی بهانه ای می گشتند برای بدنام کردن لقمان پیش خواجه.




نوع مطلب :
برچسب ها : حکایت لقمان و میوه ها، حکایت، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392

فضایی میان ِآرزو و عمل وجود دارد كه با پشتكار پیموده می شود

<<دیل كارنگی>>




نوع مطلب : جملات زیبا، 
برچسب ها : جملات زیبا، سخن بزرگان، جمله زیبایی از دیل كارنگ،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 13 اردیبهشت 1392
پرسشی با سه پاسخ
پائولو کوئیلو

سخنی از این داستان: «هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یک روز صبح «بودا»[۱] در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید:
- آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
- بله، خدا وجود دارد.
بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید:
- آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
- نه، خدا وجود ندارد.
اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود:
- خودت باید این را برای خودت روشن کنی.
یکی از شاگردان گفت:
- استاد این منطقی نیست. شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟
بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:
‌- چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد: عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.
---------------------------------------‌----
۱. بودا به زبان سانسکریت به معنی روشن و آگاه، لقب «گوتمه سدهارته» (حدود ۵۶۳ - ۴۸۳ قبل از میلاد) که از طبقه‌ی نجبا و امرای هند بود؛ اما در ۲۹سالگی به دنیا پشت پا زد و زاهد شد و سرانجام آیین بودا را تأسیس نمود.


برگرفته از كتاب:
كوئیلو، پائولو؛ مكتوب؛ برگردان سوسن اردكانی؛ چاپ چهارم؛ تهران: نگارستان كتاب 1389.




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
http://www.upload.tehran98.com/img1/mxsvkcimibftdwen2cm4.gif