تبلیغات
مجله تفریحی امیر حکایت - مطالب داستان کوتاه
مجله تفریحی امیر حکایت
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب

عیب جویی

روزی امپراطور اكبر از بیربال خواست تا چهره او را نقاشی كند. بیربال پس از شش روز تلاش تصویر را كشید. 

اكبر شاه از هشت تن از درباریانش خواست تا در مورد آن نقاشی نظر بدهند.هر یك از آنها نیز با دست جایی از تابلو را نشان دادندو از آن ایراد گرفتند. 

اكبر از بیربال توضیح خواست. بیر بال كمی اندیشید و بعد هشت پرده نقاشی سفارش داد و از درباریان خواست تا هر یك تصویری از امپراطور بكشتد. اما هیچ كس قدمی جلو نگذاشت. 

اكبر با خشم گفت: ای عیب جویان. نتیجه: یافتن عیب در كار دیگران آسان، اما انجام آن بوسیله خودمان،مشكل است.




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، از بستگان خدا، داستان های کوتاه، داستان های خنده دار، حکایت، داستان بلند، داستان کوتاه عیب جویی،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 28 شهریور 1392

دو خط موازی

امروز معلم عشقم گفت: دوخط موازی هیچگاه به هم نمیرسند مگر اینکه یکی از آنها خود را بشکند.

گفتم: من که خودم را شکستم پس چرا به او نرسیدم،

لبخند تلخی زد و گفت: شاید او هم به سوی خط دیگری شکسته باشد!




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، از بستگان خدا، داستان کوتاه از بستگان خدا، داستان های کوتاه، داستان های خنده دار، حکایت، داستان بلند،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 13 شهریور 1392

نگاه مثبت

نقل قولی از یکی از اساتید دانشگاه:

"چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود كه یك كار گروهی برای دانشجویان تعیین شد كه در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.

دقیقا یادمه از دختر آمریكایی كه درست توی نیمكت بغلیم مینشست و اسمش كاترینا بود پرسیدم كه برای این كار گروهی تصمیمش چیه؟

گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یكی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.
پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟

كاترینا گفت آره، همون پسری كه موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه!

گفتم نمیدونم كیو میگی!

گفت همون پسر خوش تیپ كه معمولا پیراهن و شلوار روشن شیكی تنش میكنه!

گفتم نمیدونم منظورت كیه؟

گفت همون پسری كه كیف وكفشش همیشه ست هست باهم!

بازم نفهمیدم منظورش كی بود!

اونجا بود كه كاترینا تون صداشو یكم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی كه روی ویلچیر میشینه…

این بار دقیقا فهمیدم كیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فكر،

آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی كنه…

چقدر خوبه مثبت دیدن…

یك لحظه خودمو جای كاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ میپرسیدن و فیلیپو میشناختم، چی میگفتم؟

حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!

وقتی نگاه كاترینا رو با دید خودم مقایسه كردم خیلی خجالت كشیدم…

شما چی فكر میكنید؟

چقد عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی كنیم



نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، از بستگان خدا، داستان کوتاه از بستگان خدا، داستان های کوتاه، داستان های خنده دار، حکایت، داستان بلند،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 9 شهریور 1392

از بستگان خدا

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.

زنی در حال عبور او را دید و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش!

کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

کودک گفت: می دانستم با او نسبتی دارید!




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، از بستگان خدا، داستان کوتاه از بستگان خدا، داستان های کوتاه، داستان های خنده دار، حکایت، داستان بلند،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 22 تیر 1392

دستان بهشتی

در روزگاری دور حدود قرن پانزدهم میلادی، در روستایی نزدیك نورنبرگ آلمان یك خانواده پر جمعیت 10 نفره زندگی می كردند. شغل پدر خانواده كفاف زندگی آنها را نمی داد برای همین او شبانه روزی كار می كرد تا همسر و فرزندانش احساس كمبود نكنند.

در بین فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهای آلبرت و آبریش. آنها علایق یكسانی هم داشتند و دوست داشتند در آینده نقاش یا مجسمه ساز شوند. آنها آكادمی هنر سوئد را برای تحصیل خود انتخاب كرده بودند.

سالها گذشت و آنها به سن دانشگاه رسیدند. اما پدر قادر به پرداخت هزینه تحصیل هردوی آنها بطور همزمان نبود. برای همین قرار شد كه قرعه كشی كنند و نفر برنده به سوئد رود و نفر بازنده با كار در معدن كمك خرج تحصیل برادرش باشد.

قرعه به نام آبریش افتاد و او به سوئد رفت وبه تحصیل در رشته نقاشی پرداخت. آلبرت هم در معدن كار می كرد. 4 سال گذشت و حالا آبریش یك نقاش معروف شده بود. او با خوشحالی به خانه بازگشت و از آلبرت خواست تا به سوئد برود.

اما دستهای آلبرت در اثر كار در معدن خراب و ضخیم شده و انگشتانش از حالت طبیعی خارج شده بودند. او گفت: من دیگر با این دستها قادر به نقاشی نیستم اما دستهای تو دستهای من هم هست. مهم این است تو به آرزویت رسیدی. آبریش اشك ریخت و برادرش را در آغوش گرفت. برادری كه آینده اش را فدایش كرده بود.

سالها گذشت و نام آبریش دورر بعنوان بهترین نقاش رنسانس در همه دنیا پخش شد. اما ازمیان همه آثارش یك نقاشی بسیار زیبا وجود دارد كه آن را از روی دستهای برادرش آلبرت كشیده و به او هدیه كرده است. یك شاهكار هنری معروف به نام "دستان بهشتی".

منبع: جام نیوز



نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : دستان کوتاه، دستان بهشتی، اس ام اس، نورنبرگ، حکایت، داستان بلند، داستان زیبا،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 خرداد 1392

دخترم دست من رو بگیر!

دختر کوچولو و پدرش از روی پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی توی رودخونه.»

دختر کوچیک گفت:«نه بابا، تو دستِ منو بگیر..»

پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی میکنه؟!

دخترک جواب داد: «اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفوته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»

در هر رابطه ی دوستی ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست، به عهد و پیمان هاش هست. پس دست کسی روُ که دوست داری رُو بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رُو بگیره..

منبع: برترین ها




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان، حکایت، دخترم دست من رو بگیر!، برترین ها، گیج، عهد و پیمان،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 24 خرداد 1392

داستانی عبرت آموز در مورد زندگی یک زارع  پیر افریقایی وجود دارد که به موفقیت زیادی دست یافت، ولی یک روز از شنیدن داستان کسانی که به افریقا می روند به هیجان آمد.

او مزرعه خود را می فروشد و تصمیم می گیرد به افریقا برود ، معدن الماس کشف کند و به ثروتی افسانه ای دست یابد . او قاره افریقا را در مدت 12 سال زیر پا می گذارد و عاقبت در نتیجه بی پولی ، تنهایی، خستگی و بیماری و ناامیدی ، خود را به درون اقیانوس پرت می کند و غرق می شود.
از طرف دیگر ، زارع جدیدی که مزرعه او را خریده بود ، هنگامی که  به قاطر خود ، در رودخانه ای که از وسط مزرعه اش می گذرد ، آب دهد ، تکه سنگی پیدا می کند که نور درخشانی از خود ساطع می کند.

معلوم می شود آن سنگ الماسی است که قیمتی بر آن متصور نیست . کسی که الماس را شناخته است از زارع درخواست می کند که او را به مزرعه اش ببرد و محل را به او نشان دهد و زارع او را به محلی که قاطرش را آب داده بود می برد . آنها در آنجا قطعه سنگ های بسیاری از همان نوع پیدا می کنند و بعداً متوجه می شوند که سرتا سر مزرعه پوشیده از فرسنگ ها معدن الماس است.

زارع پیر پیشین بدون آنکه حتی زیر پای خود را نگاه کند برای کشف الماس به جای دیگری رفته بود .

وقتی هدفی را برای خود تعیین می کنید فکر نکنید برای عملی ساختن آن باید سراسر کشور را زیر پا بگذارید ، شغل خود را عوض کنید ....

ببینید دقیقاً کجا هستید و از همان جا کار خود را آغاز کنید . در بیشتر موارد میدان های الماس خود را در همان جا خواهید یافت.




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان خواندنی، ماجرای جالب، داستان کوتاه و خواندنی، حکایت خواندنی، داستان پند آموز، داستان جذاب،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 5 خرداد 1392

هدیه فارغ التخصیلی

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود كه ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت: با تمام مال و دارایی كه داری، یك انجیل به من می دهی؟ كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد.

سال ها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یك روز به این فكر افتاد كه پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینكه اقدامی بكند، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی كه به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد. اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد. در كنار آن، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : هدیه فارغ التخصیلی، داستان جالب، داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 27 اردیبهشت 1392

به جهت این که احمق هستم!

شخص جوانی گندم بر در آسیاب برد که آرد نماید. اتفاقا آسیابان مشغول کاری بود. آن شخص از فرصت استفاده کرد و از سایر جوال ها گندم بیرون می آورد و در جوال خود می ریخت.

آسیابان متوجه شد و گفت: ای احمق! چرا چنین می کنی؟

گفت: به جهت این که احمق هستم.

گفت: اگر راست می گویی چرا از جوال خود گندم بیرون نمی آوری و به جوال دیگران نمی ریزی؟

گفت: اکنون که چنین می کنم یک احمق هستم و اگر چنان کنم دو احمق خواهم بود.




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : به جهت این که احمق هستم!، داستان آموزنده، داستان خنده دار،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392

معلم مهربان...

یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود . به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام . اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه .

هنگامى که نزدیک تروى رسیدم ، او با سر خمیده ، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است . او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم . طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم : " تروى ! این کامل نیست . 

او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم ، نگاهم کرد و گفت : " دیشب نتونستم تمومش کنم ، واسه این که مامانم داره مى میره . "

هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند . چقدر خوب بود که او کنار من نشسته بود . سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم . هیچ یک از بچه ها تردید نداشت که " تروى " بشدت آزرده شده است ، آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند . صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشک و ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند .

سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود که مى شکست . من بدن کوچک تروى را به خود فشردم و یکى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال کاغذى را بیاورد . احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گرانبهاى او خیس شده است . درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت .

سؤالى روبرویم قرار داشت : " براى بچه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم ؟ "

تنها فکرى که به ذهنم رسید ، این بود : " دوستش داشته باش ... به او نشان بده که برایت مهم است ... با او گریه کن . " انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم . اشک هایم را قورت دادم و به بچه هاى کلاس گفتم : " بیایید براى تروى و مادرش دعا کنیم . " دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود .

پس از چند دقیقه ، تروى نگاهم کرد و گفت : " انگار حالم خوبه . " او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود . آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد .

هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم ، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت . انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود . او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت . انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد . در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره ی مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود .

شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم از اینکه به من این حس زیبا را داد ، تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم ...




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، معلم مهربان...،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

پاداش مرد بد یمن!

پادشاهی به شکار رفت و در مسیر مرد بدقیافه ای را دید که بدیمن بود، او را زد و به زندان انداخت. از قضا در آن روز، پادشاه شکار خوبی داشت و شادمان برگشت و به او اجازه آزادی داد.

مرد اجازه خواست تا چیزی به سلطان بگوید و گفت: ای پادشاه، مرا پس از دیدن میزنی و به زندان می فرستی، ولی من تو را می بینم و شکارت خوب می شود و با سلامتی و شادی برمی گردی، حالا بگو کدام یک از ما بدیمن تر بودیم برای هم؟ پادشاه از این حرف شرمنده شد و به او هدیه داد.

«کشکول شیخ بهایی»




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : پاداش مرد بد یمن!، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 24 اردیبهشت 1392

مرد فقیری كه صاحب اسب شد!

مردی در کوچه ای یک نعل اسب پیدا کرد. نزد زنش رفت و گفت: مژده بده که صاحب یک اسب شدیم. زنش گفت: پس اسب کجاست؟ مرد نعل را نشان داد و گفت: این یک نعل، می ماند سه نعل دیگر و یک اسب که آن هم خدا کریم است.

ذیل النوادر




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : مرد فقیری كه صاحب اسب شد!، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392

قدرتمند واقعی


آورده اند که در پیش رسول خدا(ص) مردی را می ستودند که او مردی عظیم با قوت است.

حضرت فرمودند: چگونه؟

گفتند: با هرکسی که کشتی می گیرد او را بیفکند و با همه کس برآید.

حضرت فرمودند: قوی آن باشد که بر خشم خویش برآید نه آن که کسی را بیفکند.

«نصیحة الملوک- محمد غزالی»




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : قدرتمند واقعی، داستان کوتاه، داستان کوتاه آموزنده،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392
پرسشی با سه پاسخ
پائولو کوئیلو

سخنی از این داستان: «هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یک روز صبح «بودا»[۱] در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید:
- آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
- بله، خدا وجود دارد.
بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید:
- آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
- نه، خدا وجود ندارد.
اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود:
- خودت باید این را برای خودت روشن کنی.
یکی از شاگردان گفت:
- استاد این منطقی نیست. شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟
بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:
‌- چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد: عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.
---------------------------------------‌----
۱. بودا به زبان سانسکریت به معنی روشن و آگاه، لقب «گوتمه سدهارته» (حدود ۵۶۳ - ۴۸۳ قبل از میلاد) که از طبقه‌ی نجبا و امرای هند بود؛ اما در ۲۹سالگی به دنیا پشت پا زد و زاهد شد و سرانجام آیین بودا را تأسیس نمود.


برگرفته از كتاب:
كوئیلو، پائولو؛ مكتوب؛ برگردان سوسن اردكانی؛ چاپ چهارم؛ تهران: نگارستان كتاب 1389.




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392

پس از شب و باران ، مرد و زن ِمزرعه ، کنار نرده ها ذرت هاشان را نگاه می کردند. ذرت های نفله شده شان را.زیرچشمی یك دیگر را نگاه می کرد.هر كدام خواسش پیش ِدیگری بود.که بداند پس از توفان روحیه اش چطور شده.كه شکسته شده یا نه. از همان وقت كه توفان شروع شد، آماده ی فاجعه شده بودند. ولی باز هم یكه خورده بودند.

زن سكوت نكرد. بلند بلند فكر می كرد و می گفت:

تا وقتی ما اینجییم مهم نیست که ذرت ها نیستند.باد همیشه هست.زمینمان همیشه هست. باد باید بوزد.باد اگر نابود نكند كه به چشم نمی آید. زحمتمان را باد برد.

لحن شادی نداشت ولی دست ِكم امیدوار كننده بود.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، پس از توفان،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
http://www.upload.tehran98.com/img1/mxsvkcimibftdwen2cm4.gif